«درختان را دوست مى دارم  / كه به احترام تو قيام كرده اند / و آب را
كه مَهر مادر توست،
خون تو شرف را سرخگون كرده است:
شفق، آينه دار نجابتت،
و فلق محرابى،
كه تو در آن
نماز صبح شهادت گزارده اى
*
در فكر آن گودالم
كه خون تو را مكيده است
هيچ گودالى چنين رفيع نديده بودم
در حضيض هم مى توان عزيز بود
از گودال بپرس!
*
شمشيرى كه بر گلوى تو آمد
هرچيز و همه چيز را در كائنات
به دو پاره كرد:
هرچه در سوى تو، حسينى شد
و ديگر سو، يزيدى
اينك ماييم و سنگ ها
ماييم و آب ها
درختان، كوهساران، جويباران، بيشه زاران
كه برخى يزيدى
وگرنه حسينى اند...»
دكتر بهاءالدين خرمشاهى ـ حافظ پژوه، مترجم قرآن، شاعر ـ مى نويسد: «كارنامه شعرى گرمارودى هم پربار است و هم پربرگ؛ كارنامه اى است كلان... دفترهاى شعرى او را با تفرقه و به تفاريق، به طفره و تفريح خوانده بودم كه سزاوار نبود. چرا كه تصور و تصوير روشنى از كمال كلام او به دست نمى داد، و سرانجام سزاوار همين بود كه همه دفترها را بار ديگر به تأمل و تماشا و حتى تحقيق بخوانم. راستش را بگويم ديدم و برداشتم درباره جايگاه و پايگاه شعرى او اصلاح شد. پيش تر گمان مى بردم كه گرمارودى كه اديب توانا و شعرشناس دانايى است، بيشتر با حافظه و ذخيره هاى ذهنى و زبانى اش شعر مى گويد نه با جان افروخته كه «يَكادُ زيتُها يُضيىءُ وَلو لَم تَمسَشهُ نار» (نزديك است روغنش با آن كه آتشى به آن نرسيده، فروزان گردد ـ آيه ۳۵سوره نور). شكر ايزد كه در پرده پندار نماندم و پى بردم كه بهترين شعرهايش زبان زده و ادب زده و حاصل تقدم زبان بر ذهن و لفظ بر معنى نيست. در عين آن كه عين ادب و ادبيات است و زاينده ادبيات، اما زاده ادبيات نيست. غالباً با قال گذاردن و غافل كردن ادبيات و كليشه شكنى، در پرتو فروغ فطرت زلال شاعرانه اش پديد مى آيد... به نظرم چنين مى آيد كه گرمارودى با آن همه احاطه كه در شعر كهن دارد، از ميان هشت گونه‎/ نوع‎/ قالب شعرى، در شعر آزاد بى وزن اما متوازن... از انواع و قوالب ديگر استادتر، هنرآورتر، معنى پرورتر و سخن گسترتر است [چنان كه در قالب هاى كلاسيك هم در قصيده دستى تواناتر دارد].
جز از مادرم ستاره،
درسى نياموختم
كه بر دوردست نشست
و بزرگيش را به رخ نكشانيد
- در همانحال كه از خورشيدها بزرگتر بود -
و در خور ديد من نور افشاند
و جهان را
از دوردست
به نظاره اى هماره
به تماشا نشست
و هميشه در شمار انبوه ستارگان بود.
حماسه رود را درودى نبايد گفت
كه از خروش ناگزير است
من تلاش آبى را
كز آوند گياهى خُرد
بالا مى رود،
بيش پاس مى دارم
تا رودى
كه با غرشى بلند
در بسترى ناگزير مى رود...
آرى! اين آغاز نيرومند و ديگرگون شعر «حماسه درخت» است، كه نه فقط از بهترين شعرهاى اين نخبه شعر و شعر نخبه گرمارودى، بلكه از نغزترين سروده هاى شعر پس از نيماست. مى بينيد كه شاعر، استقلال رأى دارد كليشه شكن است. شمع كم سوى ستاره دوردست ساكت را از چلچراغ خورشيد فريادگر، بيشتر ارج مى نهد، و نيز آب باريك تر از نخ را كه از آوند گياهى نازك و نوپا بالامى رود بر رود خروشان موج در موج و كف بر لب.
و تازه اين كوك كردن ساز است. سينه صاف كردنى ست براى آن كه يكى از شگرف ترين پديده هاى آفرينشى را كه غبار غفلت و عادت، از ديده ها پنهان داشته است، يعنى درخت را بشناسيم، درختى كه از «منظومه آسوريك» تا «درخت» استاد عالى مقام جناب آقاى دكتر زرين كوب به آن پرداخته اند و درخت گرمارودى طبعاً درختى گياهى محض نيست. بلكه با داشتن اين همه وصف هاى واقعى و رئاليستى كه شاعر تصوير مى كند، استعاره است. يعنى مانند همه نمونه هاى هنر سالم و ساده واقع گرا، مى تواند استعارى باشد. استعاره از راست قامتان «نستوه و بارور» كه سايه افكن و ثمربخش اند. «پيرمرد و دريا»ى همينگوى هم صاف و ساده و واقع گرايانه است اما به طبيعى ترين وجهى از رئاليسم به سمبوليسم فرا مى رود. چنان كه «باده» در شعر حافظ هم، از منشأ انگورى اش جدا مى شود و اعتلا مى يابد و كنايه از عشق و آزادگى و آسايش يا آرزوى آسايش و بى خبرى يا فراغت رستگارى بخش، پس از دريافتن و دريافت داشتن بسى خبرها مى گردد. دكتر على موسوى گرمارودى متولد ،۱۳۲۰ از مشهورترين شاعران نوگرا و سنت گراى دهه ۵۰ است كه به دليل وجوه آئينى آثارش توانست، پس از انقلاب ۵۷ به يكى از بنيان گذاران «شعر انقلاب» بدل شود. گرمارودى آن سال ها، هم در شعرهاى سياسى اش [حماسه درخت و...] معنا مى شد هم در شعرهاى آئينى اش [در سايه سار نخل ولايت] هم در وجه اجتماعى اش به عنوان «زندانى سياسى» دوران پهلوى دوم. گرمارودى، پس از انقلاب حيطه هاى ديگرى را نيز آزمود: محقق و پژوهشگر، مترجم قرآن، سردبير چند نشريه وزين ادبى، استاد دانشگاه، رايزن فرهنگى ايران در تاجيكستان و...
محمدجواد محبت ـ شاعر، نويسنده و منتقد ـ مى گويد: «جناب گرمارودى چند جنبه شاعرى دارد. يك جنبه اين كه ايشان يك شاعر مبارز سياسى بوده است در سال هاى پيش از انقلاب و شعرهاى سياسى آن روزگارش در كتاب هاى منتشره در آن سال ها آمده است و در مجموعه هايى كه پس از انقلاب منتشر كرده است باز به انتخاب چيزى از آن شعرها را گذاشته است و يك جنبه شعرى ديگر ايشان شعرهاى عاشقانه ايشان است شعرهايى كه صرفاً شعرند و مربوطند به احساسات و عواطف شخصى و درك دنيايى شاعر از خود دنيا و موهبت هاى دنيا؛ يك جنبه ديگر شعرهاى آقاى گرمارودى هم شعرهاى دينى ـ آئينى ايشان است؛ به نظر من چنين سروده هايى را بايد دين باورانه يا عقيده مندانه خواند نه آئينى. ايشان در اين دسته از شعرهايش شاهكار زده اند واقعاً يعنى «خط خون» همان شعر عاشورايى مشهورشان واقعاً يك اثر ماندگار است در تاريخ شعر معاصر ما. زبان ايشان در شعر نيز، زبانى مخصوص خود ايشان است و ويژه است. شعر «خط خون» اكنون ديگر شده جزو كلاسيك هاى ادبيات دينى ما. اين قدر كه خوش جا افتاده. شعرهاى ديگرى هم ايشان براى ائمه دارند. همچنين شعر زيبايى براى رسول اكرم(ص) دارند. شعرى براى امام رضا(ع) دارند. مثنوى هاى درخشانى هم دارند.»
«.... خونى كه از گلوى تو تراويد
همه چيز و هرچيز را در كائنات به دو پاره كرد
در رنگ!
اينك هر چيز: يا سرخ است
يا حسينى نيست!
*
آه، اى مرگ تو معيار!
مرگت چنان زندگى را به سُخره گرفت
و آن را بى قدر كرد
كه مردنى چنان،
غبطه بزرگ زندگانى شد!
*
خونت
با خونبهايت حقيقت
در يك تراز ايستاد
و عزمت، ضامن دوام جهان شد
ـ كه جهان با دروغ مى پاشد ـ
و خون تو، امضا «راستى»ست
*
تو را بايد در راستى ديد
و در گياه،
هنگامى كه مى رويد
در آب،
وقتى مى نوشاند
در سنگ،
چون ايستادگى ست
در شمشير،
آن زمان كه مى شكافد
و در شير،
كه مى خروشد؛
در شفق كه گلگون است
در فلق كه خنده خون است
در خواستن
برخاستن؛
تو را بايد در شقايق ديد
در گل بوييد
تو را بايد از خورشيد خواست
در سحر جُست
از شب شكوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشيد
در خوشه ها چيد
تو را بايد تنها در خدا ديد...»
محمدجواد محبت مى گويد: «نثر گرمارودى نيز ـ جدا از شعرشان ـ ويژه است نثرشان داراى يك شيرينى و طنازى خاص است كه از ذات ايشان منشأ مى گيرد. نمى دانم شما با ايشان معاشرت داشته ايد يا نه ايشان بسيار خوش مشرب و شيرين گفتار هستند. ايشان كتابى هم دارد كه داستان هاى قرآنى است و به نثر فاخر نوشته و سال ها قبل منتشر شده است. ترجمه قرآن ايشان نيز از اين نثر ويژه بهره مند است و آشنايى ايشان، هم با زبان وحى هم با زبان پاكيزه پارسى باعث شده كه اين مسير را به راحتى و با قلبى مطمئن بپيمايند و به سر منزل مقصود برسند.»
تاجيكستان كشورى است كه پس از فروپاشى اتحاد جماهير شوروى، به استقلال رسيد و با ايران، داراى تاريخ، فرهنگ و زبان مشتركى است اما سال ها استيلاى فرهنگ روسيه بر اين كشور، اين مشتركات را كم رنگ كرده بود. حضور شاعرى نام آور چون موسوى گرمارودى در اين كشور بانى خير شد و مسيرى كه بايد طى چند دهه پيموده مى شد در چند سال به انجام نيك رسيد. گرمارودى خود مى گويد: «نظر من اين است كه استراتژى ما بايد آن باشدكه به آنها كمك كنيم - چنان كه در قوانين شان هم آمده - «خط شان برگردد به خط نياكان»؛ من با همين عنوان «خط نياكان» در ۱۱ شهر اين كشور، كلاس آموزش خط پارسى ايجاد كردم؛ بيش از ۵۰ كلاس كه ۱۳ كلاس آن در دوشنبه داير است. كار ديگرى كه رايزنى فرهنگى موفق به انجامش شد اتصال «كميته اصطلاحات» آنجا با فرهنگستان زبان پارسى ما بود. اين كميته در پى جايگزينى كلمات پارسى به جاى كلمات روسى است كه در حوزه هاى تكنولوژيك و زندگى شهرى كاربرد دارند. پيامد اين داد و ستد فرهنگى، عضويت پيوسته دو تن از فرهيختگان تاجيك در فرهنگستان زبان پارسى بود؛ استاد محمدجان شكورى و عبدالقادر مينازف.
يك جلسه ۱۵ روز يك بار هم در دوشنبه برگزار مى كردم كه در آن هر بار شعر يك شاعر تاجيك مورد نقد و بررسى قرار مى گرفت كه خيلى در نزديكى آنان به نوآورى هاى شعر پارسى مؤثر بود. فرهيختگان آنجا، مى توانستند از كتابخانه رايزنى نيز كه بدل به كتابخانه اى غنى شده بود استفاده ببرند. همه اين وقايع، همزمان بود با تدريس من، هم در دانشگاه دوشنبه هم در دانشگاه خجند. در تلويزيون آنها هم برنامه اى داشتم به نام «پيوند» كه در آن، شعر شاعران ايرانى را بررسى مى كرديم با حضور فرهيختگان تاجيك. يك برنامه سه، چهار ساعته راديويى هم بود كه با استقبال زيادى مواجه شد با عنوان «شعر چيست » كه به مسائل شعر مى پرداختم. آثار بسيارى از نويسندگان آنان را منتشر كرديم از جمله كتاب «گرداب» از عبدالملك بهارى. از محمدجان شكورى كتابى درباره تعليم و تربيت و لزوم تغيير خط منتشر كرديم. براى مؤمن قناعت كه جشن ۷۰ سالگى اش بود كتابى از محمدعلى عجمى درباره شعر او منتشر كرديم با نام «خطه معطر شعر». همچنين مجله اى هم به نام «رودكى» در تاجيكستان منتشر كردم كه مورد استقبال ادب دوستان قرار گرفت.
دكتر بهاءالدين خرمشاهى مى نويسد: «شعر «در سايه سار نخل ولايت» كه در منقبت و مرثيه حضرت على(ع) است و همين شعر«خط خون» دو اوج بى مانند و قله رفيع شعر دينى عصر ماست - يعنى شعر با درونمايه مذهبى - كه در شعر نو سابقه اى به اين درخشانى و درخششى به اين نمايانى ندارد و اين دو شعركم نظير كه هم قوت قريحه و هم صلابت ايمانى و غيرت دينى شاعر را نشان مى دهد، نيز مانند شعرهاى بلند ديگر او، به صريح ترين وجه مؤيد اين است كه هنر يعنى نگاه ديگرگون و متفاوت.»
* دو
«...مرگ در پنجه تو
زبون تر از مگسى ست
كه كودكان به شيطنت
در مشت مى گيرند
و يزيد، بهانه اى،
دستمال كثيفى
كه خلط ستم را در آن تف كردند
و در زباله تاريخ افكندند
يزيد كلمه نبود
دروغ بود
زالويى درشت
كه اكسيژن هوا را مى مكيد
مخنثى كه تهمت مردى بود
بوزينه اى با گناهى درشت:
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
كه مظلوم ترينى
نه از آن جهت كه عطشانت شهيد كردند
بل از اين رو كه دشمنت اين است...»
گرمارودى شاعرى است كه «سهل» مى گويد و «ممتنع» توصيف مى كند. اگر بزرگان شعر نو - پيش از او - شعر نيمايى و سپيد را با گوشه چشمى به رويكردهاى غزل پارسى آزمودند او به قصيده روآورد و قصايد نواش هم از لحاظ چشم انداز و هم از نظر برخوردش با زبان، يادآورد سختگى و پختگى قصايد ماضى اند. توصيفات او «جاندار» است هم به لحاظ تعريف اين كلمه در لغت [تشخص بخشى به اشيا] هم از نظر وجه معنايى اين كلمه در فرهنگ عامه [تأثيرگذارى و روح بخشى به عواطف مخاطب و تدبير شاعرانه در صيد تقدير شاعر به نيكويى]؛ او را مى توان به عنوان شگفت ترين محصول «انديشه آئينى» در شعر معاصر به ياد آورد كه اين «گزينش»اش نه به دوران پس از انقلاب ،۵۷ كه به عصر همه گيرى «انسان گرايى» برمى گردد كه او به عنوان محور همه انديشه هايش - چه در شعر اجتماعى، چه در شعر سياسى، چه در شعر عاشقانه و چه در شعر آئينى - «خدا» را برگزيد از منظر شيعى آن. شعرهاى سياسى وى در سال هاى پايانى حكومت پهلوى دوم، چنان احساسات عمومى را برمى انگيخت كه انگار اعلاميه اى مهم عليه رژيم شاهنشاهى از راديو و تلويزيون آن زمان پخش شده باشد. او يكى از ستارگان شعر دهه ۵۰ بود كه استقبال از وى در شعرخوانى هاى جمعى، پرشور بود و چنان او را مى ستودند گويى كه شاعرى باستانى از كتاب ها به درآمده و نقل رستم زمانه را از نو بازمى گويد. شعر «حماسه درخت» كه در پائيز۵۷ - در اوج مبارزات مردمى - سروده شده، مؤيد اين استقبال است.
«...وقتى به خانه آمد سرباز
مادر گفت:
جامه ديگركن
برادرت تير خورده است
بيا او را در باغچه در خاك كنيم
سرباز گفت:
مى دانم مادر!
خودم او را زده ام!
چنگيز هم خونخوارتر از لحظه ها نيست
زمان سيرى ناپذير است
بين شهادت و شقاوت
فاصله
به درازاى تفنگى ست
تا در كدام سوى آن ايستاده باشى!
دگرباره سلام بر درخت
كه تا، زنده است
ازو قنداق تفنگى
نمى توان ساخت!...»
شعرهاى گرمارودى پس از انقلاب اسلامى، هم در وجه آئينى هم در وجه پرداختن به حوادث جنگ و... همواره شعرهايى مورد اقبال عامه و ديگر شاعران بوده كه بسيار تأثير گرفته اند از شعرهايى كه در پيوستن «شهود» به «روايت زمانه از ديد شاعر» شگفت مى نمايند. شعر «چمران» وى از جمله اين شعرهاست كه در عين قصيده بودن، روايت نوعى «ابرانسان» در نگرش آئينى ست:
«مردى به ازاى شرف
به تردى ساقه انجير
صخره اى زير آب:
صلابت آرام مستتر
خشونت در بازوانش
به استراحت مى نشست
تا راست تر بايستد
دست هاى نوازش او
گربه ها را پلنگى مى آموخت
با چشمانى صبور و سمور
تنديس عمل و امل
و چون تنديس، آرام
بى ادعا چون باران،
به سادگى آب
از ناودان هر دل
جارى بود
بر برج بيدارى، شاهين
با پرواز نگاه كبوتران
ميان، بسته
و بازوان، گشاده
در هودج عشقى سرخ
از حرير خون گذشت»
* سه
شعر گرمارودى از لحاظ رويكردهاى «قالبى» نيز شايان توجه است. او و شعرش، «پيشنهادى تازه» براى شعر سپيد پارسى بودند كه گمان مى رفت عمر آن ديرى نپايد چنان كه دكتر شفيعى كدكنى در «كتاب طوس» در سال ۵۳ نوشت. گرمارودى فخامت زبان را با زبان عامه آميخت و نگرش عامه به جهان را نيز به اين «آميختگى» افزود و حاصلش شعرى شد كه بيش از چهار دهه، نوآمدگان شعر را مجاب مى كند كه به آن نظر بردوزند و بياموزند و در كار گيرند. اگر پيشينيان وى در شعر نيمايى و شعر سپيد، زبان خراسانى را چه در شعر و چه در نثر، آموزگار خويش كردند و از شعر «فرخى سيستانى» و «منوچهرى» و نثر «بيهقى» و نشانه هاى ملى - آئينى «فردوسى» بهره ها گرفتند و اين همه را در زبان محورى شعر «سعدى» خلاصه ديدند، گرمارودى بيشتر آمد و نثر «قائم مقام فراهانى» و جلوه آئينى شعر «محتشم كاشانى» و طنز «دهخدا» و روانى در عين زبان آورى شعر «ايرج ميرزا» را به ميراث گذشتگان افزود. او كه ميراث دار شعر سياسى دهه ۵۰ است تنها شاعرى ست كه از خيل شاعران سياسى آن دوره به «تشخص زبانى» با «بالاترين بسامد ممكن» رسيد و اكنون اگر مصراعى از وى در جايى خوانده شود آن مصراع، شناسنامه اوست. اين همه دستاورد، هم او هم خوانندگان شعر وى را مجاب كرده است كه «صنعت كهن مبالغه» را در شعر او پذيرا باشند. پس مى توان او را در كسوت شاعرى به ياد آورد كه نه قبل دارد و نه بعد. تنها اوست كه چنين است با اين نگرش، اين زبان، اين شهود و اين كشف كه درهاى رويكردهاى انقلابى شيعه را رو به زمانه ما گشوده است و آن كرده، كه اگر هزار به «گفته مرسوم دور از شعر» در صحيفه ها مى آمد، در دل زمانه كارگر نبود كه شعر او كارگر شد!
«من شعر شيعى ام
من پاسدار مرز شرف
خون و همتم
من جام خون فشان سخن را
چون كاسه شفق
بر آستان شامگهان
در دست؛ داشتم
شمشير شعر خود
در خاك رزمگاه
با خون سرخ
- با آيه -
كاشتم
من شعر شيعى ام
در دست من چراغ، فراروى مردمان
تا بردرم به پرتو خود پرده هاى شب
تاريخ، پابه پاى تن از كوچه ها گذشت؛
در شهرهاى خون و جنون
همراه من سپيده صادق
همرزم من، شكسته عاشق
همصحبتم، كلام خدا بود
طاغوت را هماره ره از راه من - همه سختى -
بيراهه بود و جدا بود...»